کبوتر سبز!
این عکس را بامداد دیروز در یکی از ایستگاه های راه آهن در آلمان گرفته ام!
علی اکبر رشیدی
۲۳ شهریور ۱۳۸۸
برگرفته از وبلاگ "حرف آخر"
http://www.harfeakher.blogspot.com
_______________________
کبوتر سبز!
این عکس را بامداد دیروز در یکی از ایستگاه های راه آهن در آلمان گرفته ام!
علی اکبر رشیدی
۲۳ شهریور ۱۳۸۸
برگرفته از وبلاگ "حرف آخر"
http://www.harfeakher.blogspot.com
_______________________
در دنباله می خوانید:
-نامۀ عبدالکریم سروش به خامنه ای
-عبدالکریم سروش
-در بارۀ تازه ترین بیانیۀ میرحسین موسوی
علی اکبر رشیدی
-آسمان به ریسمان بافتنِ "حنایی" در "رادیو فردا"
کیانوش رشیدی
-سخن شاهزاده رضا پهلوی با روحانیت وابسته به حکومت
شاهزاده رضا پهلوی
-این "من" و" ما" کیستیم؟
جمشید پیمان
-------------------------------
عبدالکریم سروش در نامه ای به خامنه ای،با اشاره به سخنان نامبرده،که گفته بود:"حرمت نظام هتک شده است"، شادمانی خویش از این گفتۀ خامنه ای را"خبری بدین خوشی" خواند و نوشت:
"درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.” نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد."
عبالکریم سروش در بخش های پایانی این نامه با گفتن :
"بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم."، بطریق اولی از مردم ایران بخاطر همکاری هایش با رژیم خونخوار و اشغالگر جمهوری اسلامی پوزش خواست.
ایرانیان به اینگونه پوزش خواهی ها، همانند پوزش خواهی عبدالکریم سروش،که خود زمانی از دست اندرکاران "انقلاب فرهنگی" رژیم خمینی در میهن ما بود، با دیدۀ نیک می نگرند.
پوزش خواهی دست اندرکاران پیشین و کنونی رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی در پیشگاه مردمِ ایران، بدون شک طریق راه زندگی را برای آنها، در آیندۀ ایرانِ آزاد شده از بند این رژیم خون ریز، بسیار آسان خواهد نمود.
با چنین آرزوی نیک برای آنانی که از رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی روی برگرداندند، نامۀ دکتر عبدالکریم سروش به علی خامنه ای را در پایین می آورم.
کیانوش رشیدی
نامۀ "عبدالکریم سروش" به "خامنه ای"!
بنام خدا
عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدندو جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.
آقای خامنه ای،
که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهندکه خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده
درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.” نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.
شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.
“پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،” قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.
آقای خامنه ای،
می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را … آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.
خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که
لطف حق با تو مداراها کندچونکه از حد بگذرد رسوا کند
می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند:
ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا ( خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست.)
می دانستم که “چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است.” زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که “خدايا چرا ما را رها کرده ای”، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟
تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: “هتک حرمت نظام”، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرين ها بر تو بادا ای خدابنده خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد او به کشت ديگرانباد آتش را به کشت او بران
آقای خامنه ای،
می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.
سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.
اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه “رزمايش” بود، نه” فتنه” و نه” مسجد ضرار” (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.
آقای خامنه ای،
بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:
با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيزدر پناه يک اسم است خاتم سليمانی
و گفتند:
مکن که کوکبه دلبری شکسته شودچو بندگان بگريزند و چاکران بجهند
نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.
جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.
اين نه آن شير است کز وی جان بریيا ز پنجه قهر او ايمان بری
فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست.
برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند.
ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.
ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه “پايگاه دشمن.” و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.
ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.
***
با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:
و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)
بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.
ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.
آب و دريا ای خداوند آن توستباد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شودور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن يا ربنا آب طهورتا شود اين نار عالم جمله نور
رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش
در تازه ترین بیانیه ی آقای موسوی
دیگر نامی از خمینی خون آشام نیست!
در تازه ترین بیانیه ای که از سوی آقای میرحسین موسوی خطاب به مردم ایران انتشار یافته و در آن بدرستی در باره ی خطرات فزاینده ای که از سوی گردانندگان رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی ،ایران و ایرانی را تهدید می کند،هشدار داده شده است،بگونه ای کاملا ملموس و محسوس دیده می شود که وی دیگر از خمینی خون آشام و وفاداری خود به راه اهریمنی و انگلیسی وی سخنی نمی گوید.
آیا نام نبردن آقای موسوی از خمینی خون آشام و پافشاری نکردن بر وفاداری به او و خط او امری تصادفی و اتفاقی است؟
گمان نمی کنم که چنین باشد!
بنظر می رسد که آقای موسوی با آگاهی از ژرفای نفرت همگانی و ملی ایرانیان از خمینی و رژیم دست نشانده و خونریزی که او بنیان گذاشت، و نیز در راستای همراهی و همگامی هرچه بیشتر با جنبش آزادیخواهانه ی مردم ایران،در برخی از مواضع گذشته ی خویش تجدید نظر نموده و سپس این گام درست و قابل تحسین را برداشته است.
این، تحولی است که نمی توان و نباید آن را نادیده گرفت.
علی اکبر رشیدی
برگرفته از:وبلاگ "حرف آخر"
http://www.harfeakher.blogspot.com
---------------------------------------
-------------------------------------------
سخن شاهزاده رضا پهلوی با روحانیون وابسته به حکومت
۱۷ شهریورماه ۱۳۸۸
ایرانیان،
از فردای فرود خمینی در گورستان و چیره شدن هیچ انباشته از پوچ اش برخاک پاک ایران، آواز «قادسیۀ دوم» بر سر بسیاری از زبان ها افتاد. کشتار ننگ آور و فریبکارانۀ افسران دلاور ایرانزمین، کشتار شرم آورانۀ سیاست ورزان میهن پرست و حتی اعدام نخستین بانوی وزیر ایرانی، و سپس، یک به یک، کشتار برنامه ریزی شدۀ همۀ آن جوانان دلیر و دگراندیش بی گناهی که بابک وار بر سر موضع ایستادند و به ولایت جهل و ستم «نع» گفتند، همه و همه، نشان از یک چیز داشت: تازش دگربارۀ تاریکی و چیرگی بیگانگان بر میهن!
هم میهنانم،عطاملک جوینی، تاریخ نگار بزرگ میهن مان، برایند تاخت و تاز سپاهیان مغول به ایرانزمین را این چنین به نقش می کشد: "آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند"! این جمله، با همۀ فشردگی اش، از روزن من، بزرگ ترین و گویا ترین داستان کوتاه، از تاریخ بلندِ جنایات اهل بیابان در میهن ماست؛ و من شکی در این ندارم، که در فردای فروپاشی این نظام اهریمنی نیز، که از همان روز نخست کلاغ های اش را به جان گل های اقاقی انداخت، تاریخ، سخنی از همین دست خواهد گفت.
ایرانیان،
دیگر بس است، امروز دیگر هنگام یک تعیین و تکلیف تاریخی فرارسیده است. هزاره ای نوین آغاز شده است و ما، که هم به علت های بیرونی و هم به علت های درونی از برخی دیرکردهای تاریخی رنج می بریم، در آستانۀ یک ساعت صفر تاریخی ایستاده ایم. این چنین است که یکایک شما را به اندیشیدن ژرف، و به گزینش در مورد امری سرنوشت ساز فرا می خوانم:
عزیزانم،
بیایید تا به همدلی و هم اندیشی یکدیگر، از هر تیره و طایفه وطبقه، با هر زبان و دین و باور، مشق های ناکردۀ تاریخی مان را، چه در پهنۀ فرهنگ، و چه در زمینۀ سیاست، یکبار برای همیشه بنویسیم و دفترهایی را، که شایستۀ بسته شدن شان می انگاریم، یکبار برای همیشه، بربندیم.
چرا که دست کم، من، به سهم خود، دیگر به هیچ روی نمی توانم ببینم که فرزندان کورش را، چون یک تکه گوشت قربانی، از پنجرۀ کوی دانشگاه به بیرون پرتاب کنند و همزمان نعره برکشند: این هم سهم این یا آن قدیس!
چرا که دست کم، من به سهم خود، دیگر به هیچ روی نمی توانم ببینم که به دختران تهمینه و پسران سیاوش در بیدادگاه های این نظام کهریزکی تجاوز کنند و پیکر تجاوز شده شان را بسوزانند و یا که سیمان گیرند، و نام این توحش برهنه را نیز، با بی شرمی و جهالت تمام، «جهاد فی سبیل الله» گذارند.
این چنین است، که روی سخن من اینک با همۀ سردمداران حکومت جنون زدۀ ولایت فقیه، به ویژه با نهاد روحانیت وابسته به حکومت است؛ چرا که این نهاد، یعنی نهاد دین، بی هیچ شکی، امروز در برابر یک گزینش بزرگ و سرنوشت ساز تاریخی ایستاده است، نه تنها برای ایران، بلکه برای کل حوزۀ تمدنی ایرانی؛ گزینش این است: در کنار مردم ایستادن و به تمامی از حکومت بیرون آمدن، و یا در کنار رژیم ماندن و بر سنت سرکوب و الاهیات شکنجه پای فشردن!
آقایون،روی سخن من با شما، و با همۀ آن پیشوایانی است که به نام دین، هزار و چهارصد سال است که گاه بی میانجی و گاه با میانجی، و سی سال است که بطور یکراست بر این بوم فرمان می رانید، بدین پرسش های زمینی من ایرانی، که اگر می خواهید می توانید نام اش را استفتاء نیز بگذارید، پاسخ دهید:
چگونه و به پشتوانۀ کدام الاهیات است که به این آب و خاک، اینچنین به چشم بیگانه می نگرید؟
چگونه و به پشتوانۀ کدام الاهیات است که بر ایران، رفتاری را روا می دارید که گویی، کودک سرراهی تاریخ است؟
چگونه و به پشتوانۀ کدام الاهیات است که میراث تمدن ایران را شایستۀ حراج کردن و سوزاندن و به آب بستن و به کلنگ برکندن می دانید؟
چگونه و به پشتوانۀ کدام الاهیات است که به ایرانی، به چشم بنده و موالی و صغیر می نگرید، کودک اش را به بیگاری می کشید، زن اش را در چهارگوشۀ جهان به فروش می گذارید و از گُردۀ مَرداش تسمه بر می کشید؟
آخر چگونه و به پشتوانۀ کدام الاهیات است که تجاوز به عنف را، بر دختر و پسر ایرانی، مجاز می شمارید؟
آقایون،
امروز، این شما و فقط شما هستید که بر ایران ما فرمان می رانید، پس در نهایت، این شما و سنت عالیه ای که خود را بدان وابسته می دانید هستید، که باید پاسخ سی سال جنایت قانونی شده و ویرانی پیوسته را بدهید: بنابراین چرا سکوت می کنید و دست بر دست می گذارید؟ چرا، شما به عنوان علمای عرصۀ دین و نگهبانان وجدان، در برابر ستم بی پایانی که بر مردم شکیبا و نجیب این سرزمین می رود خود را به ناآگاهی می زنید؟
چرا گوش های تان در برابر فریادهای ممتد ملت رنج کشیدۀ ایران ناشنوا شده است و چرا دست رد بر خشونت بهیمی ای که برفرزندان زال و رودابه، بر مهدی ها و ترانه های میهن می رود نمی زنید؟ چرا به سوی مردم نمی آیید و در برابر توحش عریان این فریب کارترین حکومت تاریخ، که پشیزی برای کرامت انسان ارزش قائل نیست، نمی ایستید؟ به راستی چرا؟ و به من بگویید، انگیزۀ این بی تفاوتی آشکار در برابر ستم چیست؟
آقایان روحانی،
من، به هر ایمانی که به انسان ارج گذارد، فارغ از اینکه از آن کدام ملت و فرهنگ باشد، احترام می گذارم، و البته، در برابر هر ایمانی، که انسان را، به ویژه ایرانی را زیرپا گذارد و شان آدمی را به هیچ گیرد، می ایستم. پس تکلیف خود را روشن کنید، چرا که تکلیف من، چون روز، روشن است:
من، میان آن جوان ایرانی که از پنجره پرتاب می شود تا که در پای درگاهی متعالی قربانی شود، بی هیچ شک و گمانی، نه جانب آن درگاه نیازمند به گوشت لُخم انسان، بلکه جانب آن ایرانی لگدمال شده، جانب فرزند نگونبخت کوروش را می گیرم. وسلام!
خداوند نگهدار ایران باد
رضا پهلوی
پرسش این است:
در کجا ایستاده ای؟
در سال 1357 بر علیه سیستم، در تظاهرات شرکت کردم.
از رفتن آن سیستم شادمان بودم.
در بهار 1358 که بدستور خمینی به گنبد یورش برده شد، نخستین نفرت از وی در من شعله زد.
آن هنگام، بعضی ها نوشته بودند:"خمینی بت شکن! بت شده ای خود شکن!"
با این نوشته موافقت کردم.
در تابستان سال 1358، همراه با یورش خمینی به کردستان، نفرتی عظیم از وی در من شکل گرفت.
در چهارده اسفند 1359، به همراه هزاران ایرانیِ دیگر پس از شرکت در گردهمایی دانشگاه تهران گفتم:"مرگ بر بهشتی!"
پس از حوادث سی خرداد 1360 در تهران، نفرت از رژیم خمینی در من، دیگر حد و مرزی نداشت.
در پاییز سال 1360 در تظاهرات بر علیه رژیم خمینی شرکت کردم.
در بهار 1361،زندگی کوتاه مخفی گزیدم.
در زمستان 1361، زندگی نیمه مخفی آغاز شد.
در بهار 1362، کاملا مخفی شدم.
تابستان 1362، ترک خانه، کاشانه و میهن کردم.
در این سو و آن سوی جهان بسر بردم.
با رژیم خمینی هرگز سر سازش پیدا نکردم و در راه سرنگونی این رژیم مبارزه کرده و می کنم.
در این راه دیدگاه های نوین بدست آوردم.
آنچه که در بهمن سال 1357 در میهن ما اتفاق افتاد را توطئه جهانی بر علیه میهن ما یافتم.
از آن هنگامه، دیگر واژۀ "انقلاب بهمن" را بکار نبردم.
به آیین نیاکان خویش بازگشتم. و بسیار شادمانم که چنین کردم. *
برای برپایی همان سیستم که بر علیه آن در سال 1357 مبارزه کردم، اکنون می کوشم.
من نیایستاده ام.
من جنبش دارم؛
اگر چه به نقطۀ آغاز دایره رسیدم.
از همان نقطۀ درست دوباره آغاز کردم.
نه "الله" می خواهم، که هیچگاه او را نخواستم و ستایش نکردم،
نه"فاطمه"!
نه جمهوری اسلامی در هر شکلش را می خواهم؛
نه "رقیه"!
نه "عاشورا" می خواهم؛
نه "حسین"!
"علی" مولای من نبوده و نیست؛
"مولا" از آن دیگران است.
من آزادی می خواهم:
آزادی من،
آزادی دختران سرزمین من،
آزادی مادران سرزمین من،
آزادی پسران سرزمین من،
آزادی پدران سرزمین من.
من آزادی می خواهم:
آزادی من،
آزادی مردم سرزمین من،
آزادی سرزمین من؛
از زیر یوغ رژیم اشغالگر و اسلامی!
بادا که خرد پاک نگهبان مردم و سرزمین ما باشد!
من همچنان به پیش می روم.
من در جایی ایستاده نیستم؛
چون؛
من حرکت می کنم.
کیانوش رشیدی
چهاردهم شهریور ماه هفت هزار و سی و یک ایرانی،
برابر با پنجم سپتامبر 2009
-------------
* به پیروی از آیین نیاکان، شهریاری و بدیگر سخن پادشاهی را بهترین روش کشورداری در سرزمینمان می دانم.
----------------------
حکایتی از یک روزنامه نگار پیشکسوت:
در هنگامۀ برگزاری نخستین کنفرانس انقلاب آموزشی در "رامسر" با حضور واپسین پادشاه زنده یاد ما، در پایان جلسه کنفرانس، امیرعباس هویدا، به همراه یکی از کارکنانِ بزرگترین روزنامۀ شامگاهی در ایرانِ آن هنگام ،برای پیاده روی رفت.
در جریان این پیاده روی بود که خانواده ای در یکی از پارکها در رامسر، که بخوردن خوراک نیمروزی مشغول بود، با دیدن امیرعباس هویدا، وی را به خوردن غذا با آنها دعوت نمود.
پدر خانواده رو به امیر عباس هویدا گفت:
"بیایید یک بار سر سفرۀ فقرا با آنها غذا بخورید."!
امیرعباس هویدا با سپاس از این دعوت، گفت:
"حیف که صرف شد، وگرنه حتما این کار را می کردم."
امیر عباس هویدا از پدر خانواده پرسید:
"چه کاره هستید؟"
پاسخ شنید:
"کارگر صنعت نفت آبادان!"
امیر عباس هویدا پرسید:
"اینجا چه می کنید؟"
پاسخ شنید:
"برای تعطیلات تابستانی به اینجا آمده ایم."
امیرعباس هویدا پرسید:
"چگونه و با چه وسیله به اینجا آمده اید؟"
پاسخ شنید:
"با اتومبیلی که آنجا پارک شده است."
امیر عباس هویدا روی به آن کارمند روزنامۀ پرتیراژ شامگاهی کرد و گفت:
" این ها را هم در روزنامه تان بنویسید!"
(همۀ پرسش ها و پاسخ ها نقل به مضمون است- کیانوش رشیدی)
جمشید پیمان
آخ برم راننده رو!
--------------------------------------------------
دیدگاهِ دوست:
آقای رشیدی گرامی ، درود بر شما
خاطره نویسی شما را دیدم. در اینجا دوستی دارم که همسرش بابلی است. هروقت به دیدارشان می روم و این بانو خاطره ای را باز گو میکند ، شیوه گفتار بسیار نزدیک به نثر شما در این نوشته است.
باری ، وقتی این خاطره را خواندم به یاد غزلی از کلیم کاشانی افتادم که این طور آغاز می شود:
پیری رسید و مستی و طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
در راه عشق ،گریه متاع اثر نداشت
صدبار از کنارمن این کاروان گذشت
غزل ادامه می یابد تا می رسد به این دوبیت بسیار مشهور:
افسانه ی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با توبگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
دست شما درد نکند و خسته نباشید
جمشید پیمان
ترانۀ "شهبانو" با صدای ستار:
یاد شهرم از دل پنهون نمی شه.....
زنده یاد "ویگن دوردوریان"